العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

157

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

ميشد دخترش ميگفت : پدر جان ! از فلان طرف آمدند . خلاصه كار به جائى رسيد كه آنان با آن كثرتى كه داشتند او را احاطه نمودند . دخترش فرياد ميزد : و اذلاه ! پدرم را محاصره كردند و ياورى ندارد كه بفريادش برسد ! ابن عفيف همچنان شمشير خود را ميگردانيد و ميگفت : اقسم لو يفسح لى عن بصرى * ضاق عليكم موردى و مصدرى . يعنى قسم ميخورم اگر جلو چشم من باز بود راه را بر وارد شدن شما و خارج نمودن من تنگ ميكردم . آن گروه خونخوار همچنان مشغول فعاليت بودند تا ابن عفيف را گرفتند و نزد ابن زياد بردند . وقتى چشم ابن زياد به او افتاد گفت : سپاس مخصوص آن خدائى است كه تو را رسوا كرد . ابن عفيف گفت : اى دشمن خدا براى چه خدا مرا رسوا كرد . به خدا قسم اگر جلو چشم من باز بود راه وارد و خارج شدن من نزد تو تنگ ميگرديد . ابن زياد گفت : اى دشمن خدا ! تو در بارهء عثمان چه ميگوئى ؟ ابن عفيف پس از اينكه به ابن زياد فحاشى كرد گفت : اى غلام زر خريد بنى علاج و اى پسر مرجانه تو را با عثمان چه كار ؟ اگر عثمان بد كرده باشد يا خوب ، اصلاح كرده باشد يا فساد خدا اختيار خلق خود را دارد كه به عدالت و حق بين مردم و عثمان داورى نمايد . اى پسر مرجانه ! تو در بارهء پدرت و خودت و يزيد و پدرش از من جويا شو ، ابن زياد گفت : به خدا قسم من پرسشى از تو نخواهم كرد تا شربت مرگ را بياشامى . ابن عفيف گفت : الحمد للَّه رب العالمين . آيا نه چنين است كه من قبل از اينكه مادرت تو را بزايد از خدا خواسته‌ام شهادت مرا بدست ملعون و مبغوض ترين خلق خود قرار دهد . موقعى كه چشمان خود را از دست دادم از شهادت در راه خدا مأيوس شدم . اكنون حمد ميكنم آن خدائى را كه پس از مأيوس شدن